تبليغاتX
عشق
فراموشم نکن
 یا امام رضا کمکم کن
معمولا متولی ها مسجد نشناس ترند و حال و روح و فضای مسجد و حکمت و داستان مسجد را نمی شناسند , مثل روضه خوانها که کارشان روضه سیدالشهداست و از همه کمتر سیدالشهدا را می شناسند

هیچوقت دیده اید روضه خوانی بر امام حسین گریه کند؟؟!!

یا آستانه چی ها , آنها که لباس رسمی دارند و توی حرم امام رضا کشیک می دهند, اینها از همه با امام و حرم بیگانه ترند, کارشان چیست ؟

اینکه اگر زائری دلسوخته و شوق زیارت آتش در استخوانش زده , بی تاب و تبدار و دیوانه عشق امام ؛ خود را از هزاران فرسنگ با صدها سختی و بدبختی می رساند به خراسان , به مشهد و به حرم ؛ ناگهان پس از یک عمر انتظار در برابر چشمانش _ که همیشه آدم های متعقن و گاوها و الاغ ها و بی خودی ها را می دید _ضریح زیبا و پر وقار و آرام امامش را می بیند که در این قفس بزرگ و آهنین تنها وخاموش مانده است و قرن ها لب به سخن نگشوده است و در انبوه پاسداران و متولی و زوار و بیا و برو و کشیک و پاسبان و خادم , تنها و غمگین و بی آشنا و هم زبان سکوت کرده است و در گوشه ضریح فولادی و بسته اش که با چراغ ها و طلا ها و پارچه های مخمل و ابریشم تزئین کرده اند , یر بر زانوی بی همزبانی و بی خویشاوندی و بی همدمی و تنهایی نهاده و می بیند که بیهوده نیست که امامی را که در این ضریح فولادی زیبا که دوستدارانش و معتقدانش بر او نهاده اند و او را در آن محبوس کرده اند ؛ چنین امامی که هرروز هزاران تن گرد او جمع می شوند و از دور و نزدیک زیارتش می کنند و می بوسند و دعا می کنند و درود و سلام می فرستند و می پرستند و می خواهند و می نالند و تجلیل و تعظیمش می کنند با این همه , در انبوه زوار و در میان سیل دوستداران " امام غریب " نامش داده اند

و می بیند و می داند که در میان این ضریح تنها و تنها کسی که هم زانوی اوست , هم نزدیک او و هم همدم تنهایی او ؛ در همان بستر او , خوابگاه و آرامگاه او و در همان ضریح او , خلیفه " هارون " است

بله اگر عاشق و دوستدار و آشنای سوخته و آنش گرفته امام از راهی دور خود را رساند و امامش را , امام غریبش را در ضریح فولادی دید و بی تاب شد و فریاد برآورد و خود را بر روی ضریح افکند و از بی طاقتی و بی تابی پنجه در پنجره های فولادی افکند و به شدت خشم تکان داد , خادم یا پاسبان یا پاسدار می ریزنذ و یقه این زائر امام شناس عاشق و با ایمان پاک دلسوخته و آتش در استخوان را می گیرد و کشان کشان و دشنام دَهان می برد بیرون از حرم و توی بازار بزرگ رهایش می کند .

دکتر شریعتی

|+| نوشته شده توسط ایلین در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  |
 از همه جا

مرد در دوست داشتن خلق و خوي كودكانه ميگيرد .كودك را ىدرش يا مادرش مي زند واو به گريه مي افتد و از درد فرياد مي كشد .اما چه كند؟

با چهره اي برافروخته و چشماني سرخ و گونه هايي خيس از اشك خود را به دامان مادرش يا پدرش _ همان كه ازارش داده _ مي افكند

 

 

هين گفته استاد شهيد دكتر علي شريعتيه . اقايون نظر بدن درسته يا نه؟

برداشت شما چيه؟؟

|+| نوشته شده توسط ایلین در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 زمانه برسرجنگ است یاعلی مددی. کوک زغیر تو ننگ است یا علی مددی

پدر حتی در لحظه ای که خود جان می کند نباید در پیش چشمهای غمگین و اشک الود فرزندش که در کنار بستر او زانو زده است بنالد, نمی بایست بگوید چه می کشد؛ نباید از درد جان کندن و رنج مرگ و حسرت سوزان و گدازنده دوری از فرزند و گسیختن پیوندهای عزیز و ترک خویشاوندش سخن بگوید, پدر در این لحظات که چنگالهای خشن مرگ حلقومش را می فشرد و جانش را از عمق نهادش بیرون می کشد نه تنها باید صبر کند و خاموش بماند و برخود نپیچد بلکه از بستر احتضارفرزند غمگینش را باید تسلی دهد , تسکین دهد

من شرمم باد اگرچنین پدری نباشم ؛ چنین خویشاوندی نباشم!

بابای خوبم سربلند باش که تو چنین پدری بودی, یادمه موقعی که تو بیمارستان واسه ملاقات راهم نمی دادن,تو خودت اومدی پایین که ببینمت

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده

روزت مبارک

 

|+| نوشته شده توسط ایلین در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

معمولا متولی ها مسجد نشناس ترند و حال و روح و فضای مسجد و حکمت و داستان مسجد را نمی شناسند , مثل روضه خوانها که کارشان روضه سیدالشهداست و از همه کمتر سیدالشهدا را می شناسند

هیچوقت دیده اید روضه خوانی بر امام حسین گریه کند؟؟!!

یا آستانه چی ها , آنها که لباس رسمی دارند و توی حرم امام رضا کشیک می دهند, اینها از همه با امام و حرم بیگانه ترند, کارشان چیست ؟

اینکه اگر زائری دلسوخته و شوق زیارت آتش در استخوانش زده , بی تاب و تبدار و دیوانه عشق امام ؛ خود را از هزاران فرسنگ با صدها سختی و بدبختی می رساند به خراسان , به مشهد و به حرم ؛ ناگهان پس از یک عمر انتظار در برابر چشمانش _ که همیشه آدم های متعقن و گاوها و الاغ ها و بی خودی ها را می دید _ضریح زیبا و پر وقار و آرام امامش را می بیند که در این قفس بزرگ و آهنین تنها وخاموش مانده است و قرن ها لب به سخن نگشوده است و در انبوه پاسداران و متولی و زوار و بیا و برو و کشیک و پاسبان و خادم , تنها و غمگین و بی آشنا و هم زبان سکوت کرده است و در گوشه ضریح فولادی و بسته اش که با چراغ ها و طلا ها و پارچه های مخمل و ابریشم تزئین کرده اند , یر بر زانوی بی همزبانی و بی خویشاوندی و بی همدمی و تنهایی نهاده و می بیند که بیهوده نیست که امامی را که در این ضریح فولادی زیبا که دوستدارانش و معتقدانش بر او نهاده اند و او را در آن محبوس کرده اند ؛ چنین امامی که هرروز هزاران تن گرد او جمع می شوند و از دور و نزدیک زیارتش می کنند و می بوسند و دعا می کنند و درود و سلام می فرستند و می پرستند و می خواهند و می نالند و تجلیل و تعظیمش می کنند با این همه , در انبوه زوار و در میان سیل دوستداران " امام غریب " نامش داده اند

و می بیند و می داند که در میان این ضریح تنها و تنها کسی که هم زانوی اوست , هم نزدیک او و هم همدم تنهایی او ؛ در همان بستر او , خوابگاه و آرامگاه او و در همان ضریح او , خلیفه " هارون " است

بله اگر عاشق و دوستدار و آشنای سوخته و آنش گرفته امام از راهی دور خود را رساند و امامش را , امام غریبش را در ضریح فولادی دید و بی تاب شد و فریاد برآورد و خود را بر روی ضریح افکند و از بی طاقتی و بی تابی پنجه در پنجره های فولادی افکند و به شدت خشم تکان داد , خادم یا پاسبان یا پاسدار می ریزنذ و یقه این زائر امام شناس عاشق و با ایمان پاک دلسوخته و آتش در استخوان را می گیرد و کشان کشان و دشنام دَهان می برد بیرون از حرم و توی بازار بزرگ رهایش می کند .

دکتر شریعتی

|+| نوشته شده توسط ایلین در شنبه شانزدهم تیر 1386  |
 از سر دلتنگی

 

" نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن"

زبان گوینده حافظه است و حافظه انبار اندوخته هایی از این و آن , نگاه گوینده دل است و دل نهانگاهی است غیبی که در آن سراپرده قدس جز دو کس را راه نیست , معبود و معشوق !

و خوشا آنان که معبودشان و معشوقشان یکی است و اینان هستند که از شرک به توحید رسیده اند و آخرین مرحله توحید,  یگانگی این دو گانه است .

تنهایی به معنی انسان در غربت , این هستی می هراسد , می گریزد و ناآرام است ؛ در جستجوی آشنائی با خودش, در انتظار یافتن کسی همچون خودش که در این دنیا, با هم یک بودن مطمئن و مانوس و متکی به یکدیگر داشته باشند !

می دانستم که آنچه میان ما پدید آمده غشق نیست که بتوان سردش کرد؛ دوستی نیست که بتوان به دشمنی اش کشاند ؛ خویشاوندی نیست که بتوان برید؛ شور جوانی نیست که بتوان گریخت........ یک نوع آشنایی یافتن در جمع انبوه بیگانه هاست, یک نوع  ناگهان برخوردن با هموطنی است در غربت دوردست !

سلام دوستای خوبم ,مطالبی که نوشتم همش از گفته های دکتر شریعتی بود که تو کتابهای مختلف خوندم تا حالا

حقیقتش دلم خیلی گرفته

حرفهای بی ربطم رو بزارین پای دلتنگی

دوستتون دارم  ,برام دعا کنین

 

|+| نوشته شده توسط ایلین در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 به بهونه ی تولدم

می دونی ، تو عمق تنهایی آدما ، یه لحظاتی ، یه ساعاتی ، یه دقایقی وجود داره، که حتی فقط یادشون می تونی کل وجود آدمو لبریز از عشق و احساس کنه، نمی دونم! شاید امشب یکی از اون شبا برای من باشه! شب من ... خیلی به یادموندنی و خاطره انگیزه ، تو  یه همچین شبی، شبی که برای توه! به اسم توه! شب تو و آرزوهای کوچیک و بزرگته، و شبیه که همه اونایی که دوستت دارن، بزرگترین آرزوشون، بزرگترین هم و غمشون، زیباتر کردن و خاطره انگیز ترن کردن لحظاتته، پرواز کنی و بری تو عمق تنهایی خودت، اونم تنهایی نه از جنس تنهایی هایی که تو فکر همه ماهاست... تنهایی در انبوه خلق! تنهایی از اون جنس که شاعر میگه "کوهها باهمند و تنهایند ، همچو ما باهمان تنهایان"...، کجا بودیم؟ آهان... می گفتم...بری تو تنهایی خودت ، کنکاش و جستجو و تفکر کنی که مثلا تو این یه سال که از زندگیم گذشته، واقعا، من ... روحم ... شخصیتم... ایده آل هام... آرزوهام...دغدغه هام و تفکراتم هم به اندازه همون یکسال بزرگتر و پخته تر و سنجیده تر شده؟ شاید جواب دادن به این سوال خیلی راحت نباشه! اما من تو این ۲۰ سالی تا حالا از زندگیم گذشته، این رو هم یاد گرفتم که افسوس گذشته رو خوردن، آدمو تو گذشته هاش محبوس می کنه و اینطوری آدم زمان حال رو هم از دست میده ! به این ترتیب حسرت همیشگی میشه و افسوس امتداد پیدا می کنه و لحظات شیرین زندگی آدمو تلخ می کنه! انگار دیگه خیلی روده درازی کردم، بگذریم از این حرفا یه حکایت از ابوسعید اباالخیر هستش که خوندنش تو آخر صحبتهای امشب من شاید خالی از لطف نباشه...

« ابوسعید اباالخیر» به مجلسی دعوت شده بود تا وعظ کند، جمعیت بیش از گنجایش مسجد بود و مستمعین چنان نشسته بودند که جا برای تازه واردان نبود. کسی برای گشودن جا فریاد کشید:

«خدا بیامرزد کسی را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد!»

و «ابوسعید» که تازه بر منبر نشسته بود، تا سخن بیاغازد، گفت:

« سخن همین است که این مرد گفت»

خوب ...! اینم از لب مطلب ، امیدوارم ، تو این شب قشنگ و به یاد موندنی، خدا هممون و مخصوصا من رو کمک کنه تا بتونیم برخیزیم و گامی به پیش نهیم و با دیروزمون و پارسالمون فرق کنیم.

آرزومند آرزوهاتون...                    شب تولدم...                        ۲۲/۲/۱۳۸۶ 

|+| نوشته شده توسط ایلین در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386  |
 گمشده (1)

هر كس گمشده اي دارد، و خدا گمشده اي داشت.

هر كسي دوتاست و خدا يكي بود.

و يكي چگونه مي توانست باشد؟

هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، هست ، و خدا كسي كه احساسش كند ، نداشت.

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه آن را ببيند .

خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمد.

و زيبايي همواره تشنه ي دلي است كه به او عشق ورزد.

و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوي غروري است كه آن را بشكند.

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور ، اما كسي نداشت.

و خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمان ها را بر كشيد.

كوه ها برخاستند و رود ها سرازير شدند و دريا آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت .

و باران ها و باران ها و باران ها .

در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و آن كلمه خدا بود .

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با عدم بود .

و عدم گوش نداشت.

حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود ، نمي گوييم.

و حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.

و سرمايه ي هر كسي به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد.

حرف هاي بي قرار و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بي تاب آتشند.

كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند.

اينان در جستجوي مخاطب خويشند.

اگر يافتند آرام مي گيرند و اگر نيافتند ، روح را از درون به آتش مي كنشد.

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت.

درونش از آنها سر شار بود.

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود عدم .

جز خدا هيچ نبود.

در نبودن ، نتوانستن بود.

با نبودن نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هر كسي گمشده اي دارد.

و خدا گمشده اي داشت

 

|+| نوشته شده توسط ایلین در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 زندگی

تا شقايق هست زندگی بايد کرد .......

وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد

جويبار آهي كشيد و گفت :آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است

گلها گفتند :راست مي گويی

چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

جويبار پرسيد :مگر شقايق زيبا بود؟

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود

: جويبار گفت

من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم

|+| نوشته شده توسط ایلین در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386  |
 عیدتان مبارک

در دل سیاه شب،

هر ستاره ای که سر می زند ، اوست .

چشمک هر ستاره ای ،

نگاه دزدانه ی اوست که مرا پیغام می دهد:

که در زمین تنها نیستی ،

که مرا غروب نیست ،

مرا با تو جدایی نیست ،

مرا بی تو زندگانی نیست ،

مرا بی تو سرنوشتی نیست ،سر گذشتی نیست. .

هر ستاره ای مرا مژده ای است که او هست ، که اوست..

که او خورشید بی غروب من است.

که او وصال بی فراق من است.

که او حضور بی غیبت من است.

او در دم هر نفس من است.

در کوبه ی هر نبض من است.

طعم هر طعامم اوست.

شهد هر شرابم اوست.

عطر هر یاسی نجوای اوست.

وزش هر نسیمی نوازش اوست.

قطره ی هر شبنمی اشک اوست.

عاشقی رنگ سمند اوست.

آسمان ، پرتوی از سر در اوست.

مخمل ابر ، گل پیکر اوست.

ساقه ی صبح ، بر و بالایش ،

نغمه وحی خدا آوایش ،

آرزو طرحی از اندامش،

مژده نقشی است ز پیغامش ،

زندگی رایحه ی پیرهنش ،

جان من تشنه نوش دهنش .

جاودان یاد دکتر علی شریعتی

 

|+| نوشته شده توسط ایلین در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386  |
 مسئولیت شیعه بودن

شهادت در مذهب ما یک حادثه خونین و نا گوار نیست, شهادت مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند  , شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با شعور و منطق و آگاهی و بیداری خود انتخاب می کند

حسین را نگاه کنید که از شهر خود بیرون می آید و زندگی اش را رها می کند و بر می خیزد تا بمیردزیرا جز این سلاحی برای مبارزه خویش و رسوا کردن دشمن و دریدن پرده های فریبی که بر قیافه کریه نظام حاکم زده اند ندارد ؛ برای اینکه اگر نمی تواند دشمن را بشکند لا اقل به این وسیله رسوا کند و اگر نمی تواند قدرت حاکم را مغلوب سازد آن را محکوم سازد و در اندام مُرده این نسل خونِ حیات و جهاد تزریق کند , او یک ینسان بی سلاح و در عین حال مسئول جهاد است

فتوای حسین این است  : آری  در نتوانستن هم بایستن است

برای او زندگی , عقیده و جهاد است بنابراین اگر او زنده است به دلیل این که زنده است مسئول است, مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد , زیرا انسان زنده مسئول است و از حسین زنده تر کیست ؟؟!!

نفس انسان بودن و آگاه بودن و ایمان داشتن آدمی را مسئول جهاد می کند و حسین مَثَل اعلای انسانیت زنده و آگاه و عاشق است

توانستن یا نتوانستن , ضعف یا قدرت و تنهایی یا جمعیت فقط شکل انجام رسالت و تحقق مسئولیت را تعیین می کند نه وجود آن را  !!!

دکتر علی شریعتی

 

|+| نوشته شده توسط ایلین در جمعه هجدهم اسفند 1385  |
 
 
بالا